بی بی گل
مامان خوبم ذره ذره وجودم همیشه تورو صدا میزنه
فرشته ی مهربون زندگیم، تنهاتکیه گاه زندگیم ،سنگ صبورم بی نهایت دوستت دارم همیشه دوست داشتمو دارم که سرتا پاتو غرق بوسه کنم و میکنم
حاضر نیستم خم به ابروت بیوفته از خدا میخام همیشه دلت شاد و لبت پرخنده باشه
خدایا تو کمک کن که هیچ وقت شرمنده ی فرشته ی مهربون زندگیم نشم
خدایا تو سلامتش بدار
خدایا خودت مراقب عزیز دل من باش
مامان عزیزم
عزیزترینم
قشنگم
بی بی گل فدات بشه الهی روزت مبارک باشه نازنینم

این روزا همش یه اتفاقاتی میوفته که بابا برام تجسم میشه و براش فاتحه میخونم
شایدم باین خاطره که اینروزا خیلی دلم براش تنگ شده و بیش از همیشه نبودش تو زندگیم حس میشه
نمیدونم اما همینم که یادش میاد تو ذهنم برام یه جورایی شیرینو خوشمزه
حس بودن بابا با من خوشمزه اس
امشب رفته بودیم دکتر با اباجی بزرگه که دکتر دستشو چک کنه ببینه دیگه نیاز به اتل داره یا نه و منم برا مشکل این سالای اخیرم یعنی پام
موقع برگشت(البته با اباجی جونیم یه جای دیگم رفتیم که کلی پیاده روی داشت) خسته و کوفته از اون همه راهی که پیاده روی کرده بودیم نشستیم تو تاکسی
راننده تاکسی یه نواری گذاشته بود(شایدم سی دی بود نمیدونم) از اهنگای قدیم و یه مردی برا خودش میخوند منم اعصاب اهنگ ندارم هی تو دلم میگفتم خوبه بگم خاموشش کنه حوصله اهنگ ندارم امشبه رو
که یهو اقای خواننده ی قصه ما شروع کرد همون شعری رو بخونه که همیشه بابا میخوند و برامون سرو گردن میومدو شوخی میکرد
تا اون لحظه حرصم در اومده بود که چرا اصلا اهنگ گذاشتی اما وقتی اون ترانه ای که بابا میخوند شروع به پخش شد دلم نمیخاست از ماشین پیاده بشم و محو اون ترانه شده بودم(اهنگش از اون اهنگای قدیمی بود که رو مخ بود) یه آن بابا جلو چشمم اومدو صدای بابا تو گوشم پیچید با اون سرو گردنی که میمومد موقع خوندن
رسیدیم به محلی که باید پیاده میشدیم و ناگزیر پیاد شدیم از تاکسی . یهو همزمان با ابجی جونیم گفتیم خدا رحمت کنه بابا رو. زدیم زیر خنده چون باهم گفتیم
براشون فاتحه خوندیم
هرشب از نبود بابا دلم میگرفت امشب یه آن حس کردم هنوزم هست و این حس اونقدر برام خوشمزه بود که وصف نشدنیه. احساس خیلی خوبی دارم
باباجونیم دوستت دارم
روحت شاد و قرین رحمت الهی

دیدم که ازپس در ، پهلوی من شکسته است
فریاد من در آنجا ، علی علی علی بود
بر روی سینه ی من ، با میخ در نوشتند
این جرم گفتن علی علی علی بود
من هم زخون سینه ، بر روی در نوشتم
تنها گناه زهرا ، علی علی علی بود
چند روزیه که بدجور دلم هواتو کرده
میدونی چقدر دوستت دارم اما نیستی حالمو ببینی
شایدم حس میکنی حالمو اما به روخود نمیاری
نمیدونی چقدر نبودت توی خونه حس میشه
نمیدونی چقدر جات خالیه
کاش میشد پیشت باشم اما نمیشه
امروز که سرم درد میکرد یاد روزای ماه رمضون افتادم که نزدیک افطار وقتی سرم درد میگرفتو میرفتم تواتاق کز میکردمو از درد به خودم میپیچیدم میومدی و اروم شروع به ماساژ شونه هام میکردی و بعدم میزدی سر شونمو میگفتی پاشو بیا نزدیک افطاره افطار کنی حالت بهتر میشه
هنوزم گاهی وقتا وقتی زنگ در به صدا در میاد ناخوداگاه میگم بابا اومد
میدونم الان پیشم هستی بوی عطرت رو حس میکنم اما بابا جون برای اینکه یه بار دیگه به اسم صدام بزنی دلم لک زده
روحت شاد باباجونیم
امروز از صبح داداشم داشت باغچه رو که دقیقا شده بود صندوق زباله تمیز میکرد. آخه جدیدا موزایکای کف حیاط رو بنا به دلایلی جمع کردیمو دوباره موزاییک کردیم
کف حیاط دوتا باغچه بود که موقع موزاییک کاری به هم دیگه پیوست و از طرفین هم بزرگتر شد . دیگه بعد موزاییک کاری هرچی رسیده بودند ریخته بودن کف باغچه .بیل ،کلنگ، پتک، لوله ،شیلنگ ، میله هایی که قبلا پایه کرده بودیم برا پیچکا و خیلی چیزای دیگه
خلاصصه خیلی ریخته پاشیده بود. صبح داداشی رفت سر سه راه و یه کارگر اورد کمکش باغچه رو تمیز کرد(عوضش حیاطی که اینقدر براش زحمت کشیدیم برا تمیز کردنش کثیف کرده حسابی پر از خاکه) و بعدم خاک کل باغچه رو عوض کرد و درختچه و گل نرگس و همه چیزا رو کشیدن بیرون تا خاک باغچه عوض بشه و دوباره خاکش کردند
بعد از اینکه کارگره رفت منو داداشی و ابجی جونیم رفتیم به گل کاشتن
اول نهالا رو کاشتیم منو داداشی. بعدم جلوی در ورودی خونه بوته های رز رو زدیم و بقیه حاشیه های باغچه رو نرگسی ها رو زدیم
اخر سرم توت فرنگیا رو کاشتم
بعد از چند سال امروز یه خاک بازی حسابی کردم. اونم منی که همیشه سعی میکنم یه گرد به چادرم یا لباسام نشینه .نمیدونید چقدر کیف داشت وسط باغچه راه میرفتمو با دست خاک جا بجا میکردم و گل میکاشتم.
اما یه کوشولو دلم گرفت چون انگشتر سوغاتیم که خواهریا برام از کربلا اورده بودند با سنگ ریزه های باغچه خش خورد وقتی فهمیدم که تا ارنجام تو خاک بودو داشتم گل میکاشتم دیگه نمیشد درش بیارم
بعد از دوروز امروز یه کمی بهم خوش گذشت و روحم تازه شد
جای همتون خالی که خاک بازی کنین
دلم خیلی ازت گرفته
بجای اینکه بعد اون همه زحمت صبح تا عصرم بهم بگی خسته نباشی بیا یه استکان چایی بخور چشماتو بستی و هرچی به زبونت اومد نثارم کردی
خودت میدونی چقدر دوستت دارم چقدر بهت نیاز دارم اما کار دیروزت خیلی دلخورم کرده دلم رو شکستی
نتونستی یه لحظه اسایشم رو ببینی
نمیدونم چرا با هر بار خستگیت دیواری کوتاه تر از من گیر نمیاری که سرش خراب بشی و رو اعصابش پیاده روی کنی
اشک کوچیکتراتو دراوردن بخدا انصاف نیست
هق
امروز با اصرار مریم نشستم پشت ماشینش که از اتوبان بریم که زودتر برسم دانشگاه .اینقدر ازبابت دیشب ناراحت بودمو گریه کرده بودم که حواس درست حسابی نداشتم تا اومدم برسم دانشگاه سه تا مورد تصادف صد در صد رو از سر رد کردم
گاهی وقتا فکر میکنم واقعا هیچ وقت من رو نمیبینی کارهام رونمیبینی خستگیام رو نمبینی فقط اگر بخام برم دنبال کاری یا دوساعتم رو برا خودم باشم میبینی و اون وقته که دنیا رو سرم خراب میکنی و بام بد زبانی میکنی
دلم ازت گرفته
خیلی زیاد
خدا جونم خودت به قلبم بیا و ارومم کن 
بازم یه دلنوشته دیگه
دیروز ظهر ساعت2.30 خواهرام از ترمینال کاوه به سمت کربلا راهی شدند و من باز هم از کاروان کربلا جا موندم
این دومین مرتبه است که از سفر کربلا جا میمونم
این چند روز به حدی بغض دارم که حد نداره هرچند به قول خواهریم من ثواب کربلا رو انشالله میبرم اما بودن توی اون مکان و حس و حال اونجا چیز دیگریه که قابل گفتن نیست
بارقبل پاسپورتم گیر کرد و دقیقا روز بعد حرکت کاروان اومدش اینبار هم به یه نحو دیگه از کربلا جا موندم
امیدوارم به زودی منم راهی کربلا بشم
اشک امانم رو بریده
التماس دعا
بدرود
| Design By : Pars Skin |
